هم‌قدم با همینگوی روی تردمیل

حالا ۵ هفته‌ی تمام است که می‌دوم. البته از بد روزگار و جبر جغرافیا روی تردمیل. اما امروز اتفاقی افتاد که فکر کردم تردمیل را هم می‌شود دوست داشت.
فلش بکی بزنم و بگویم قصه از جایی شروع شد که با سایت نوار http://navaar.ir آشنا شدم. نوار مرجعی برای خرید کتاب‌های صوتی است. من با اینکه آدم رادیویی هستم و هم به رادیو عشق می‌ورزم و هم شانس این را داشته‌ام که در یکی از بهترین رادیوهای فارسی زبان کار کنم اما، آن روی وسواسی-جبری‌ام هیچ وقت نگذاشته که با کتاب صوتی ارتباط برقرار کنم. تا به حال هر بار شروع به شنیدن کتابی صوتی کرده‌ام، حواسم به چیز دیگری پرت شده و بعد از چند دقیقه متوجه شدم که انگار هیچ چیز نشنیده‌ام و چیزی از داستان خاطرم نیست، یا اینکه وقتی چیز جالبی در کتاب صوتی می‌شنوم نمی‌توانم زیرش خط بکشم و یا جایی یادداشتش کنم حرصم را در می‌آورد. اما اخیرا احساس کردم روی تردمیل جای مناسبی برای شنیدن کتاب صوتی است، چون در تمام سی و پنج دقیقه‌ای که روی تردمیل هستم کاری به جز دویدن نمی‌کنم و امکانی برای پرت شدن حواسم نیست. این شد که سراغ نوار رفتم، خیلی اتفاقی و بر اثر بنر بزرگی که در صفحه‌ی اولش تبلیغ پیرمرد و دریا را می‌کرد، شاهکار همینگوی را خریدم. دو سه بخشش را در طول روز و هنگام قدم زدن به سمت منزل گوش کردم و سرانجام امروز روی تردمیل فصل چهارم را شنفتم. فصل چهارم آنجایی است که پیرمرد، تنها در دریای بی‌کران و در حالی که ۸۵ روز از آخرین باری که موفق به صید شده می‌گذرد، ماهی درشتی به قلابش گیر می‌کند و آغاز کلنجار او با ماهی است: «من تو رو دوست دارم. تو برادر منی ولی من می‌خوام بکشمت»
فضای خالی باشگاه در صبح پنج‌شنبه، من در حال عرق ریختن روی تردمیل و صدای قیژ قیژ نوار نقاله‌ی دستگاه زیر پاهایم و صدای گرم و شنیدنی گوینده که مونولوگ‌های پیرمرد با خودش و گاهی با ماهی را روایت می‌کرد، توهم عجیبی به من داد. یک لحظه احساس کردم هیچ چیز دور و برم نیست. من هستم و تردمیل و تردمیل روی دریا قرار دارد و اطرافم آبی بیکران دریا است. «به پهنه‌ی دریا نگاه کرد و دانست اکنون چه تنهاست. اما می‌توانست منشورهای درون آب عمیق تیره و طنابی که به جلو کشیده می‌شد و زیر و بم شگفت سکوت را ببینند»
عرق روی پیشانی‌ام پایین می‌آمد و به ابرو می‌رسید و راهش را به سمت شقیقه‌هایم کج می‌کرد. شمرده نفس می‌کشیدم و هیچ احساس دشواری نمی‌کردم. خوبی روی تردمیل دویدن این است که می‌توانی چشمانت رو ببندی و بدوی و من چشمانم را بستم و سعی کردم قدم‌هایم را بلند‌تر بردارم. عرق روی پیشانی‌ام با نسیم ملایمی سرد می‌شد و سرم را خنک می‌کرد. زیر پایم تردمیل ناله‌ی منظم و تکرار شونده‌ای می‌کرد. «طناب سریع و یکنواخت باز می‌شد، و ماهی هیچ هراسان نبود. پیرمرد با دو دست می‌کوشید که طناب را تا سر حد استقامتش نگه دارد. می‌دانست که اگر نتواند سرعت ماهی را با فشار یکنواخت طناب آرام کند. ماهی تمام طناب را می‌برد و پاره می‌کند»
به همین پنج هفته پیش فکر می‌کردم که سعی کردم دو دقیقه پشت سر هم و مداوم بدوم. ساق پایم درد شدیدی گرفته بود. نفس کشیدن سخت بود و نمی‌توانستم از تمام حجم ریه‌ام استفاده کنم. اینکه تغییر چقدر زود اتفاق افتاده و با نفس‌های شمرده و قامتی کم‌تر از قبل قوز کرده نوار تردمیل را زیر پایم به عقب سر می‌دهم خوشحالم می‌کرد. چشمانم هنوز بسته بود: «پیرمرد حالا تنها و دور از تیر رس ساحل، به بزرگ‌ترین ماهی که در عمرش دیده بود و بزرگ‌تر از هرچه شنیده بود گره خورده بود و دست چپش هنوز همچون پنجه‌ی عقاب چنگ شده بود»
از روز اول که دویدن را شروع کردم، هدف ۵ هزار متر بود و با برنامه‌ای هشت هفته‌ای شروع کردم. حالا در هفته‌ی پنجم و سخت‌ترین هفته از ابتدای راه چنان فضا وهم آلود شده بود و بی‌باده جانم مست بود که فکر می‌کردم کاش توان داشتم و ساعت‌ها می‌دویدم. اما برنامه‌ی روز سوم از هفته‌ی پنجم رو به پایان بود و برای اولین بار در طول این مدت، حسرت دویدن در فضای باز، درون جنگل، کنار رودخانه و… را نمی‌خوردم. تجربه‌ی چشم بسته دویدن را مدیون دستگاه تردمیل (با همکاری صمیمانه‌ی ارنست همینگوی) بودم. به ارتقاء هدفم فکر می‌کردم، ۱۰ هزار متر و حتی بیشتر: «بذار خیال کنه از اون که هستم مردترم. تا منم همون باشم. کاش این ماهی بودم یا همه‌ی چیزهای اون در مقابل اراده و هوشم»

هم‌قدم با همینگوی روی تردمیل

ما بندگان عادت

در دو سه سال اخیر، بیشتر وقت من در روز به تلاش برای خلق عادت‌های خوب و ترک عادت‌های بد می‌گذرد. تلاش برای منظم بودن، یادداشت برداشتن، چک لیست درست کردن، تلاش برای بیشتر کتاب خواندن، ورزش کردن، وبلاگ نوشتن و از این قبیل.

آنقدر درباره‌ی کارهایی که می‌خواهم بکنم و عادت‌هایی که می‌خواهم ترک کنم فکر کرده‌ام که یا باید آینده‌ی کاری‌ام را در سخنرانی برای سمینارهای دو زاری موفقیت جستجو کنم، یا باید تلاش کنم مطالعه کردن درباره‌ی عادات انسان را (که خود عادتی تازه برای من شده) ترک کنم.

اگر زمانه به شما پس گردنی زده و مشغول مطالعه‌ی این سطور هستید شاید بخواهید بدانید که در نتیجه‌ی این تفکر عمیق (جدا عمیق) درباره‌ی عادت‌های مختلف، چه بدست آورده‌ام؟ باید عرض کنم که تقریبا تمام عادت‌هایی که به قصد تغییرشان شروع به تلاش کردم هم‌چنان سر جای خودشان هستند، اما اگر بخواهم همه را در یک جمله خلاصه کنم باید بگویم ساخت عادت‌های تازه بسیار آسان است، اگر به دوش آب داغ عادت دارید، سعی کنید هر بار اندکی دمای آب را سردتر از دفعه‌ی قبل کنید، طولی نخواهد کشید که روزگارِ حمام پر بخار و دوش داغ را به یاد هم نخواهید آورد. اگر می‌خواهید سحرخیز باشید لازم نیست همین فردا پنج صبح بیدار شوید، کافی است در یک بازه‌ی زمانی ساعت را ده دقیقه زودتر از روز قبل کوک کنید.

در آینده مشخص‌تر و مفصل‌تر راجع به عادت‌ها، خلق یا ترک آنها و اپلیکیشن‌هایی که برای رسیدن به آن اهداف کمک می‌کنند خواهم نوشت.

ما بندگان عادت