درباره‌ی Friends، سقوط تمدن غرب، پیدا شدن جسدی در بلاگخانه و سایر قضایا

ترجمه‌ی اخیرم از نگاه انتقادی دیوید هاپکینز به سریال FRIENDS فراتر از انتظارم دیده شد. در نخستین یادداشت پس از راه‌اندازی این وبلاگ نوشته بودم که در عصر پیام‌های ۱۴۰ کاراکتری اگر در وبلاگ‌تان جسد هم پنهان کنید کسی پیدایش نمی‌کند اما ترجمه‌ی مذکور فقط در وبلاگ من بیش از ۳۰ هزار بار دیده شد و نزدیک به ۶ هزار بار در فیسبوک و توییتر به اشتراک گذاشته شد و بحث‌ها و نظرات بسیاری را برانگیخت.

در منبع اصلی آن یادداشت نیز بحث‌های بسیاری در گرفته و حدود ۱۴۰۰ کامنت در پای آن وجود دارد. هرچند در مدیوم جنس اغلب نظرات متفاوت با راستای نظرات فارسی‌زبانانی است که در این چند روز ابراز شده است. به عقیده‌ی من هاپکینز از ظرفیت سریالی تاریخ‌ساز و با محبوبیی جهانی استفاده کرده تا ماه را نشان مخاطب بدهد و چه حیف که بسیاری از مخاطبان از نوک انگشت او فراتر ندیدند و بسیاری از جدل‌ها بر سر این گذشت که چندلر روشنفکرتر بود یا راس؟ یا بسیاری در دفاع از ریچل قلم‌فرسایی کردند. ظریفی در آن میان به طنز اشاره کرده بود که خوب شد به Game of Thrones توهینی نشده وگرنه شاهد چاقوکشی بودیم.

من موافق نگاه هاپکینز به FRIENDS‌ نیستم. به طور خاص ریچل برای من کاراکتر درخشانی است که از یک دختر لوس، تبدیل به خانمی مستقل و توانا می‌شود و ذره ذره‌ی مسیر موفقیتش را با خون دل طی می‌کند و دست آخر به ساحل آرامش می‌رسد. او بدون شک یک الگوی خوب برای مخاطب خواهد بود. اما چرا هاپکینز چنان شیفته‌ی راس است؟ احتمالا به خاطر مختصات جغرافیایی است که او از آنجا سریال را می‌بیند و شاید تا در آن نقطه نباشیم چنان درکی از ماجرا نتوانیم داشته باشیم. شاید دلیل تفاوت نظرات فارسی‌زبانان با نظراتی که در مدیوم می‌بینیم هم همین باشد.

مخاطبی اهل هند در مدیوم برای هاپکینز کامنت گذاشته و گفته که اتفاقا FRIENDS در هندوستان به مردمانی که محکوم به Nerd بودن هستند یاد داده که می‌توان Nerd‌ نبود و هم‌چنان موفق بود. نشانه‌ای از تاثیر ظرف زمان و مکان بر محتوا. نظرات کاربران مدیوم را اینجا بخوانید.

بسیاری هم با اینکه کلمات آغازین یادداشت ارجاع به منبع و ذکر نام نویسنده است، فکر کردند آن یادداشت را خودم نوشته‌ام. در ابتدای نوشتن در وبلاگ تازه امیدوار بودم همه همینقدر بی‌حوصله باشند تا بتوانم بدون در نظر گرفتن مخاطب، هر مزخرفی دلم می‌خواهد بنویسم. اما ته دلم خوشحالم که هنوز حوصله‌ی وبلاگ خواندن وجود دارد، یا بهتر بگویم، خوشحالم که دوباره حوصله‌ی وبلاگ خواندن به شهروندان آنلاین بازگشته است.

بیشتر و جدی‌تر خواهم نوشت 🙂

درباره‌ی Friends، سقوط تمدن غرب، پیدا شدن جسدی در بلاگخانه و سایر قضایا