هم‌قدم با همینگوی روی تردمیل

حالا ۵ هفته‌ی تمام است که می‌دوم. البته از بد روزگار و جبر جغرافیا روی تردمیل. اما امروز اتفاقی افتاد که فکر کردم تردمیل را هم می‌شود دوست داشت.
فلش بکی بزنم و بگویم قصه از جایی شروع شد که با سایت نوار http://navaar.ir آشنا شدم. نوار مرجعی برای خرید کتاب‌های صوتی است. من با اینکه آدم رادیویی هستم و هم به رادیو عشق می‌ورزم و هم شانس این را داشته‌ام که در یکی از بهترین رادیوهای فارسی زبان کار کنم اما، آن روی وسواسی-جبری‌ام هیچ وقت نگذاشته که با کتاب صوتی ارتباط برقرار کنم. تا به حال هر بار شروع به شنیدن کتابی صوتی کرده‌ام، حواسم به چیز دیگری پرت شده و بعد از چند دقیقه متوجه شدم که انگار هیچ چیز نشنیده‌ام و چیزی از داستان خاطرم نیست، یا اینکه وقتی چیز جالبی در کتاب صوتی می‌شنوم نمی‌توانم زیرش خط بکشم و یا جایی یادداشتش کنم حرصم را در می‌آورد. اما اخیرا احساس کردم روی تردمیل جای مناسبی برای شنیدن کتاب صوتی است، چون در تمام سی و پنج دقیقه‌ای که روی تردمیل هستم کاری به جز دویدن نمی‌کنم و امکانی برای پرت شدن حواسم نیست. این شد که سراغ نوار رفتم، خیلی اتفاقی و بر اثر بنر بزرگی که در صفحه‌ی اولش تبلیغ پیرمرد و دریا را می‌کرد، شاهکار همینگوی را خریدم. دو سه بخشش را در طول روز و هنگام قدم زدن به سمت منزل گوش کردم و سرانجام امروز روی تردمیل فصل چهارم را شنفتم. فصل چهارم آنجایی است که پیرمرد، تنها در دریای بی‌کران و در حالی که ۸۵ روز از آخرین باری که موفق به صید شده می‌گذرد، ماهی درشتی به قلابش گیر می‌کند و آغاز کلنجار او با ماهی است: «من تو رو دوست دارم. تو برادر منی ولی من می‌خوام بکشمت»
فضای خالی باشگاه در صبح پنج‌شنبه، من در حال عرق ریختن روی تردمیل و صدای قیژ قیژ نوار نقاله‌ی دستگاه زیر پاهایم و صدای گرم و شنیدنی گوینده که مونولوگ‌های پیرمرد با خودش و گاهی با ماهی را روایت می‌کرد، توهم عجیبی به من داد. یک لحظه احساس کردم هیچ چیز دور و برم نیست. من هستم و تردمیل و تردمیل روی دریا قرار دارد و اطرافم آبی بیکران دریا است. «به پهنه‌ی دریا نگاه کرد و دانست اکنون چه تنهاست. اما می‌توانست منشورهای درون آب عمیق تیره و طنابی که به جلو کشیده می‌شد و زیر و بم شگفت سکوت را ببینند»
عرق روی پیشانی‌ام پایین می‌آمد و به ابرو می‌رسید و راهش را به سمت شقیقه‌هایم کج می‌کرد. شمرده نفس می‌کشیدم و هیچ احساس دشواری نمی‌کردم. خوبی روی تردمیل دویدن این است که می‌توانی چشمانت رو ببندی و بدوی و من چشمانم را بستم و سعی کردم قدم‌هایم را بلند‌تر بردارم. عرق روی پیشانی‌ام با نسیم ملایمی سرد می‌شد و سرم را خنک می‌کرد. زیر پایم تردمیل ناله‌ی منظم و تکرار شونده‌ای می‌کرد. «طناب سریع و یکنواخت باز می‌شد، و ماهی هیچ هراسان نبود. پیرمرد با دو دست می‌کوشید که طناب را تا سر حد استقامتش نگه دارد. می‌دانست که اگر نتواند سرعت ماهی را با فشار یکنواخت طناب آرام کند. ماهی تمام طناب را می‌برد و پاره می‌کند»
به همین پنج هفته پیش فکر می‌کردم که سعی کردم دو دقیقه پشت سر هم و مداوم بدوم. ساق پایم درد شدیدی گرفته بود. نفس کشیدن سخت بود و نمی‌توانستم از تمام حجم ریه‌ام استفاده کنم. اینکه تغییر چقدر زود اتفاق افتاده و با نفس‌های شمرده و قامتی کم‌تر از قبل قوز کرده نوار تردمیل را زیر پایم به عقب سر می‌دهم خوشحالم می‌کرد. چشمانم هنوز بسته بود: «پیرمرد حالا تنها و دور از تیر رس ساحل، به بزرگ‌ترین ماهی که در عمرش دیده بود و بزرگ‌تر از هرچه شنیده بود گره خورده بود و دست چپش هنوز همچون پنجه‌ی عقاب چنگ شده بود»
از روز اول که دویدن را شروع کردم، هدف ۵ هزار متر بود و با برنامه‌ای هشت هفته‌ای شروع کردم. حالا در هفته‌ی پنجم و سخت‌ترین هفته از ابتدای راه چنان فضا وهم آلود شده بود و بی‌باده جانم مست بود که فکر می‌کردم کاش توان داشتم و ساعت‌ها می‌دویدم. اما برنامه‌ی روز سوم از هفته‌ی پنجم رو به پایان بود و برای اولین بار در طول این مدت، حسرت دویدن در فضای باز، درون جنگل، کنار رودخانه و… را نمی‌خوردم. تجربه‌ی چشم بسته دویدن را مدیون دستگاه تردمیل (با همکاری صمیمانه‌ی ارنست همینگوی) بودم. به ارتقاء هدفم فکر می‌کردم، ۱۰ هزار متر و حتی بیشتر: «بذار خیال کنه از اون که هستم مردترم. تا منم همون باشم. کاش این ماهی بودم یا همه‌ی چیزهای اون در مقابل اراده و هوشم»

هم‌قدم با همینگوی روی تردمیل

درباره‌ی Friends، سقوط تمدن غرب، پیدا شدن جسدی در بلاگخانه و سایر قضایا

ترجمه‌ی اخیرم از نگاه انتقادی دیوید هاپکینز به سریال FRIENDS فراتر از انتظارم دیده شد. در نخستین یادداشت پس از راه‌اندازی این وبلاگ نوشته بودم که در عصر پیام‌های ۱۴۰ کاراکتری اگر در وبلاگ‌تان جسد هم پنهان کنید کسی پیدایش نمی‌کند اما ترجمه‌ی مذکور فقط در وبلاگ من بیش از ۳۰ هزار بار دیده شد و نزدیک به ۶ هزار بار در فیسبوک و توییتر به اشتراک گذاشته شد و بحث‌ها و نظرات بسیاری را برانگیخت.

در منبع اصلی آن یادداشت نیز بحث‌های بسیاری در گرفته و حدود ۱۴۰۰ کامنت در پای آن وجود دارد. هرچند در مدیوم جنس اغلب نظرات متفاوت با راستای نظرات فارسی‌زبانانی است که در این چند روز ابراز شده است. به عقیده‌ی من هاپکینز از ظرفیت سریالی تاریخ‌ساز و با محبوبیی جهانی استفاده کرده تا ماه را نشان مخاطب بدهد و چه حیف که بسیاری از مخاطبان از نوک انگشت او فراتر ندیدند و بسیاری از جدل‌ها بر سر این گذشت که چندلر روشنفکرتر بود یا راس؟ یا بسیاری در دفاع از ریچل قلم‌فرسایی کردند. ظریفی در آن میان به طنز اشاره کرده بود که خوب شد به Game of Thrones توهینی نشده وگرنه شاهد چاقوکشی بودیم.

من موافق نگاه هاپکینز به FRIENDS‌ نیستم. به طور خاص ریچل برای من کاراکتر درخشانی است که از یک دختر لوس، تبدیل به خانمی مستقل و توانا می‌شود و ذره ذره‌ی مسیر موفقیتش را با خون دل طی می‌کند و دست آخر به ساحل آرامش می‌رسد. او بدون شک یک الگوی خوب برای مخاطب خواهد بود. اما چرا هاپکینز چنان شیفته‌ی راس است؟ احتمالا به خاطر مختصات جغرافیایی است که او از آنجا سریال را می‌بیند و شاید تا در آن نقطه نباشیم چنان درکی از ماجرا نتوانیم داشته باشیم. شاید دلیل تفاوت نظرات فارسی‌زبانان با نظراتی که در مدیوم می‌بینیم هم همین باشد.

مخاطبی اهل هند در مدیوم برای هاپکینز کامنت گذاشته و گفته که اتفاقا FRIENDS در هندوستان به مردمانی که محکوم به Nerd بودن هستند یاد داده که می‌توان Nerd‌ نبود و هم‌چنان موفق بود. نشانه‌ای از تاثیر ظرف زمان و مکان بر محتوا. نظرات کاربران مدیوم را اینجا بخوانید.

بسیاری هم با اینکه کلمات آغازین یادداشت ارجاع به منبع و ذکر نام نویسنده است، فکر کردند آن یادداشت را خودم نوشته‌ام. در ابتدای نوشتن در وبلاگ تازه امیدوار بودم همه همینقدر بی‌حوصله باشند تا بتوانم بدون در نظر گرفتن مخاطب، هر مزخرفی دلم می‌خواهد بنویسم. اما ته دلم خوشحالم که هنوز حوصله‌ی وبلاگ خواندن وجود دارد، یا بهتر بگویم، خوشحالم که دوباره حوصله‌ی وبلاگ خواندن به شهروندان آنلاین بازگشته است.

بیشتر و جدی‌تر خواهم نوشت 🙂

درباره‌ی Friends، سقوط تمدن غرب، پیدا شدن جسدی در بلاگخانه و سایر قضایا

چطور یک سریال کمدی ماشه‌ی سقوط تمدن غرب را کشید

1-7vgr3pd9i0wvd5ui3nlfeg

نوشته‌ی: دیوید هاپکینز در مدیوم

می‌خواهم برای شما از مجموعه‌ای تلویزیونی بگویم که اخیرا با همسرم یکجا از نتفلیکس تماشا می‌کنیم. داستان یک مرد خانواده، اهل علم و دانش و نابغه‌ای که در بین دوستانی ناباب گرفتار شده است. او به آهستگی در سراشیبی دیوانگی و نا امیدی سقوط می‌کند و با بدبختی‌های پشت سر هم، نهایتا تبدیل به یک هیولا می‌شود. صد البته که دارم درباره‌ی FRIENDS و قهرمان تراژیک آن یعنی راس گلر حرف می‌زنم.

ممکن است شما آن را کمدی خطاب کنید، اما من نمی‌توانم پا به پای شما بخندم. برای من FRIENDS نشانه‌ای از تمایل ضد روشنفکری در آمریکا است، که در آن فردی با استعداد و باهوش بدست رفقای ابله خود مورد آزار و اذیت قرار می‌گیرد. حتی اگر شما هم از نقطه نظر من به آن بنگرید چندان تفاوتی نمی‌کند، رگبار خنده‌های تماشاگران حاضر در استودیو به ما یادآوری می‌کند که واکنش ما غیر ضروری و زائد است.

موزیک تیتراژ هم خود مملو از نفوس بد است و به ما می‌گوید زندگی ذاتا فریبنده، دنبال حرفه بودن خنده‌دار، فقر در کمین و اوه راستی زندگی شما D.O.A است (D.O.A: Dead On Arrival) ولی «همیشه» بهره‌مند از همراهی مشتی ابله خواهید بود و آنها همیشه Will be there for you.

شاید بهتر باشد بحث را بیشتر باز کنم. اگر دهه‌ی نود و اوایل دهه‌ی ۲۰۰۰ را به خاطر می‌آورید، حتما FRIENDS را نیز به خاطر دارید. Friends در ساعات طلایی پنجشنبه شب پخش می‌شد و دوست داشتنی‌ترین گروه از بازیگران را همراه خود داشت: همگی جوان، همه از طبقه‌ی متوسط، همه سفید پوست، همه دگرجنس‌گرا، همگی جذاب (اما قابل دسترس)، از لحاظ اخلاقی و سیاسی کسالت‌بار و دارای شخصیت‌هایی ملموس و قابل هضم. جویی ابله قصه، چندلر شوخ طبع و اهل نیش و کنایه، مونیکا یک وسواسی-جبری، فیبی یک هیپی، ریچل هم، لعنت بهش نمی‌دانم، عشق خرید کردن. و بعد از همه‌ی اینها راس. راس روشنفکر و احساساتی.

از قضا، مخاطبان FRIENDS به راس رو می‌آورند. اما شخصیت‌های این نمایش تلویزیونی از همان ابتدا مقابل او می‌ایستند (اپیزود ۱ را به یاد بیاورید، جایی که جویی درباره‌ی راس می‌گوید:«وقتی این یارو می‌گه سلام، دلم می‌خواد خودم رو بکشم») در واقع هر جا که راس چیزی راجع به علاقمندی‌های خود، مطالعاتش و نظراتش می‌گوید هنوز جمله را تمام نکرده یکی از «دوستانـ»ـش نک و ناله می‌کند و از اینکه چقدر راس کسالت‌آور است می‌گوید و اینکه چقدر باهوش بودن احمقانه است و هیچ کس اهمیت نمی‌دهد و شلیک خنده‌ی حاضران در استودیو هم پشت سر آن. این شیرین‌کاری تقریبا در هر اپیزود برای ۱۰ فصل ادامه پیدا می‌کند. آیا می‌شود راس را به خاطر اینکه مجنون می‌شود سرزنش کرد؟

و درست مثل تراژدی‌های یونان باستان، قهرمان ما در مصیبتی گرفتار شده که از آن گریزی نیست. تهیه‌کنندگان سریال، هم‌چون صدای تغییر ناپذیر خدایان، حکم داده‌اند که سرانجام کارِ راس باید به ریچل (همانی که عشق خرید کردن بود) ختم شود. صادقانه، فکر می‌کنم که او لایق بیشتر از اینها بود.

چرا این همه همدردی با راس؟

این سریال در سال ۲۰۰۴ به پایان خود رسید. همان سالی که فیسبوک آغاز به کار کرد، همان سالی که جورج دبلیو بوش برای بار دوم به ریاست جمهوری رسید، همان سالی که برنامه‌های تلویزیونی نیرویی غالب در فرهنگ عامه بودند. همان سالی که American Idol سلطه‌ی هشت ساله و وحشت‌انگیز خود بر آمریکا را آغاز کرد. همان سالی که پاریس هیلتون «برند سبک‌زندگی» خود را آغاز کرد و زندگی‌نامه‌ی خودنوشتی منتشر کرد. و جویی تریبیانی در سریالی مستقل بر حول محور کاراکترش در FRIENDS ظاهر شد. سال ۲۰۰۴ وقتی بود که ما به طور کامل تسلیم شدیم و حماقت را به عنوان یک ارزش پذیرفتیم. طرد شدن راس نشانی بر زمانه‌ای است که بیشتر آمریکایی‌ها در مواجهه با صدای منطق، حتی پیش از آنکه جمله‌ی گوینده به پایان برسد رو بر می‌گرداندند.

بله، نظریه‌ی من این است که FRIENDS ماشه‌ی سقوط تمدن غرب را کشید. ممکن است که بگویید من دیوانه‌ام، اما در پاسخ از زبان راس می‌گویم:«اوه، من؟ من؟ من عقلم رو از دست دادم؟ من درک نمی‌کنم؟»

می‌دانستید موزیکی که در اپیزود پایلوت FRIENDS پخش شد آهنگی از R.E.M‌ با نام «It’s the End of the World as We Know (And I Feel Fine)» است؟ قطعه‌ای خوش با پیامی آخرالزمانی که هیچ کس واقعا آن را نشنید.

من در سال ۲۰۰۴ معلم بودم. همچنین تیم شطرنج مدرسه را هدایت می‌کردم. با چشم‌های خودم می‌دیدم که چطور دانش‌آموزان من هدف آزار قلدرها قرار می‌گیرند. من تمام تلاشم را می‌کردم که از آنها دفاع کنم، اما نمی‌توانستم همه جا باشم. دانش‌آموزان من بسیار باهوش بودند و به معنای واقعی کلمه Nerd بودند اما در موقعیتی خصومت‌آمیز و محیطی غیردوستانه گرفتار بودند. قلدرهای مدرسه پشت در کلاس شطرنج ما می‌ایستادند و برای اعضای باشگاه شطرنج کمین می‌کردند. در طول تصدی عنوان معلمی توسط من، وجهه‌ی من به عنوان دشمن قلدرها و مدافع nerdها جا افتاده بود. درست است که قلدرها پست فطرت هستند، اما آنها می‌دانستند که «آقای هاپکینز» صد برابر بدتر است.

شاید بگویید که روشنفکرها همیشه و همه جا گرفتار قلدری و دست کم گرفته شدن بودند، اما چیزی درون من می‌گوید که اوضاع بسیار بدتر از همیشه است. در عصری زندگی می‌کنیم که تعاملات در شبکه‌های اجتماعی جایگزین بحث‌های واقعی و گفتمان سیاسی شده‌اند و روزنامه‌نگاری تا سطح پرداختن به شایعات پیرامون سلبریتی‌ها سقوط کرده است. من باسن کیم کارداشیان را بر صدر اخبار CNN می‌بینم و می‌ترسم.

شاید همه‌ی اینها سرگرمی‌های بی‌خطری باشند. همانطور که صدای خنده‌های روی اپیزودهای FRIENDS‌ به ما می‌خواهد یادآوری کند. شاید. اما من به شدت نگران این نکته هستم که ما به اندازه‌ی کافی کنجکاوی روشنفکرانه را در جامعه پرورش نداده‌ایم.

خوشبختانه مقاومتی شکل گرفته است. مردمانی با ثبات، کسانی که از شروع کردن جملات‌شان با «راستی می‌دونید که…» نمی‌ترسند، آنها راس‌های زمانه‌ی ما هستند. من آنها را در کلاس شطرنجم دیده‌ام و آنها را در سطح شهر هم دیده‌ام که در موزه‌های هنری مخفی شده‌اند و در فروشگاه‌های کتاب دست دوم، می‌خزند و در کالج‌ها و دانشگاه‌ها می‌پرند.

برای راس امیدی باقی نمانده، او مجنون شد و از دست رفت. اما چطور می‌توان در یک دنیای دیوانه‌ی دیوانه هم‌چنان خوش‌بین بود؟ نا سلامتی من یک معلم هستم و چند ایده دارم:

نخست اینکه: کتاب بخوانید. اتفاق خاصی می‌افتد وقتی حواس‌پرتی‌های پوچ فرهنگ مدرن را کنار می‌گذارید و در یک رمان غرق می‌شوید. درهای ایده‌های تازه، تجربیات جدید و چشم‌اندازی نو بر روی شما گشوده می‌شود. تجربه‌ای ارزشمند در صبوری و تمرکز حواس بدست می‌آورید. نتایج تحقیقاتی تازه در مرکز مطالعات اجتماعی نیویورک نشان می‌دهد که مطالعه همدلی (Empathy) را افزایش می‌دهد. و البته مطالعه دشمن نادانی است. پس بیشتر بخوانید. کتاب‌های سخت بخوانید، کتاب‌های بحث برانگیز بخوانید. کتابی بخوانید که اشک شما را در بیاورد. کتابی سرگرم‌کننده بخوانید. هرچه می‌خواهید بخوانید، فقط بخوانید.

دوم اینکه: یک چیزی یاد بگیرید. مغز شما ظرفیت بسیاری دارد، آن را تغذیه کنید. چیز جدیدی یاد بگیرید. بزگ‌ترین تهدید در مسیر پیشرفت این است که گمان کنید چیزی پیچیده‌تر از آن است که بتوان درستش کرد. فقر دائمی است. نژاد پرستی همیشه وجود داشته. مناقشه‌ی اسراییل و فلسطین سخت‌تر از آن است که فهمیده شود. سیستم آموزش عمومی داغان است. خودتان را آموزش دهید، تا بتوانید جزئی از گفتمان باشید. یک چیز علمی یاد بگیرید، چیزی از ریاضی. در فلسفه کنکاش کنید، دیرین‌شناسی را مطالعه کنید. سعی کنید زبان تازه‌ای بیاموزید. لازم نیست بر تمام آنها مسلط شوید، همینکه چیزی از آن در ذهن خود فرو کنید کافی است. به یک پادکست آموزشی گوش بسپارید. اغلب اساتید دانشگاه‌هایی مثل هاروارد، ییل، کلمبیا، استنفورد و… دروس خود را به صورت مجانی در اینترنت قرار داده‌اند. ببینید چه چیزی را می‌توانید یاد بگیرید. یکی از بزرگ‌ترین چالش‌های من به عنوان یک معلم این بود که دانش‌آموزی را که کسی به او گفته بود احمق، قانع کنم که باهوش است.

سوم اینکه: اینقدر مزخرف نخرید. این شاید از نظر منطقی ربطی به موارد دیگر نداشته باشد، اما من دریافته‌ام که فرهنگ مصرف‌گرایی و فرهنگ احمق‌گرایی قرابت نزدیکی به هم دارند. زندگی خود را ساده کنید. سبک مغزی چشم انداز فرهنگی ما را نابود کرده است. وقتی پشت چیزی که می‌خریم و به منزل می‌بریم فکر و اندیشه باشد، کمتر احتمال دارد که از انگیزه تهی شویم.

و نهایتا اینکه: مواظب Nerdها باشید. یک برنامه‌نویس کامپیوتر در سیاتل از هر شخص دیگری در آمریکا بیشتر در کاهش فقر، گرسنگی و بیماری از طریق بنیاد بیل و ملیندا گیتس موثر است. Nerdها شغل درست می‌کنتد. Nerdها پل‌ها و جاده‌ها را مهندسی می‌کنند. Nerdها معلم و کتاب‌دار می‌شوند. ما به این آدم‌های باهوش نیاز داریم، چون آنها هستند که دنیا را جای بهتری می‌کنند. ما نمی‌توانیم از آنها محافظت کنیم اگر قبل از هر حرفی که از دهان‌شان خارج می‌شود، جامعه از آنها روی برگرداند. راس به «دوستان» بهتری نیاز دارد.

منبع: صفحه‌ی دیوید هاپکینز در مدیوم

چطور یک سریال کمدی ماشه‌ی سقوط تمدن غرب را کشید

ما بندگان عادت

در دو سه سال اخیر، بیشتر وقت من در روز به تلاش برای خلق عادت‌های خوب و ترک عادت‌های بد می‌گذرد. تلاش برای منظم بودن، یادداشت برداشتن، چک لیست درست کردن، تلاش برای بیشتر کتاب خواندن، ورزش کردن، وبلاگ نوشتن و از این قبیل.

آنقدر درباره‌ی کارهایی که می‌خواهم بکنم و عادت‌هایی که می‌خواهم ترک کنم فکر کرده‌ام که یا باید آینده‌ی کاری‌ام را در سخنرانی برای سمینارهای دو زاری موفقیت جستجو کنم، یا باید تلاش کنم مطالعه کردن درباره‌ی عادات انسان را (که خود عادتی تازه برای من شده) ترک کنم.

اگر زمانه به شما پس گردنی زده و مشغول مطالعه‌ی این سطور هستید شاید بخواهید بدانید که در نتیجه‌ی این تفکر عمیق (جدا عمیق) درباره‌ی عادت‌های مختلف، چه بدست آورده‌ام؟ باید عرض کنم که تقریبا تمام عادت‌هایی که به قصد تغییرشان شروع به تلاش کردم هم‌چنان سر جای خودشان هستند، اما اگر بخواهم همه را در یک جمله خلاصه کنم باید بگویم ساخت عادت‌های تازه بسیار آسان است، اگر به دوش آب داغ عادت دارید، سعی کنید هر بار اندکی دمای آب را سردتر از دفعه‌ی قبل کنید، طولی نخواهد کشید که روزگارِ حمام پر بخار و دوش داغ را به یاد هم نخواهید آورد. اگر می‌خواهید سحرخیز باشید لازم نیست همین فردا پنج صبح بیدار شوید، کافی است در یک بازه‌ی زمانی ساعت را ده دقیقه زودتر از روز قبل کوک کنید.

در آینده مشخص‌تر و مفصل‌تر راجع به عادت‌ها، خلق یا ترک آنها و اپلیکیشن‌هایی که برای رسیدن به آن اهداف کمک می‌کنند خواهم نوشت.

ما بندگان عادت

جسدی در بلاگخانه

سال‌ها بعد از عصر وبلاگستان، تمامی وبلاگ‌هایی که می‌نوشتم دیگر شهید شده‌اند و خاکسترشان را هم باد برده است.

یک وبلاگ در بلاگفا و یکی در وردرپرس داشتم که دخل‌شان را نیاورده بودم، به این نیت که آرشیو بعضی از مطالبی بودند که سابقا برای روزنامه‌ها و جاهای دیگر نوشته بودم. اخیرا فهمیدم که (لابد به خاطر اینکه سال‌ها بود در آنها لاگین نکرده بودم) از بین رفته‌اند. اول غصه خوردم، بعد فکر کردم که چه بهتر! من از آن آدم‌هایی هستم که وقتی به خودِ قدیمی‌ام نگاه می‌کنم خجالت می‌کشم و حالا هم که ارتکابات سابق همگی به لطف محدودیت سرورهای بلاگفا و وردپرس نفله شده‌اند چرا ناراحت باشم؟ گور پدرشان

همانقدر که از خودِ قدیمی‌ام خجالت می‌کشم، از خودِ فعلی‌ام خوشم می‌آید، هرچند که مطمئنم در آینده از آنچه که الان هستم نیز خجالت خواهم کشید. بنا بر این، مجدد وبلاگ تازه‌ای هوا کرده‌ام به این امید که در آینده نیز سیاست حفظ محتوای وردپرس ادامه داشته باشد و آنچه مرتکب می‌شوم را به روی من نیاورد.

شنیده‌اید که اهالی فن بهینه‌سازی موتورهای جستجو می‌گویند «بهترین جا برای قایم کردن یک جسد، صفحه‌ی دوم گوگل است»؟ به نظر من در عصر شبکه‌های اجتماعی جسد را اگر در همان صفحه‌ی اول هم بگذارید کسی حال جستنش را ندارد، خاصه اینکه قد جسد مذکور از ۱۴۰ کاراکتر بلند‌تر باشد.

القصه این وبلاگ تازه جایی است که قرار است جسدهایم را پنهان کنم. نگران موتورهای جستجو هم نیستم.

*تیتر برگرفته از «جسدی در کتابخانه» نوشته‌ی آگاتا کریستی است.

جسدی در بلاگخانه